یک قرار دو نفره

:: یک قرار دو نفره

همیشه فکر می‌کردم روابط اینترنتی رو می‌شه کنترل کرد و در حد معمول نگهشون داشت امّا تو 2هفته گذشته یه زنگ خطر بزرگ برام زده شد.

گفت که داره میاد همون شهری که توش دانشجو هستم.

+می‌خواهی همدیگه ببینیم؟

می‌خواستم بگویم نه ، چون می‌ترسم دوستی مستحکم‌تر بشه قبل از اینکه جوابی بدم خودش گفت

+من خوشحال می‌شم همدیگه ببینیم.

اینطوری شد منم پیام مخالفت نفرستادم و باهاش موافقت کردم.

امّا ته دلم می‌ترسیدم ، قبل از ادامه متن یه توضیح بدم که این دوستم یه دوست اینترنتی هست که نسبت به بقیه بیشتر من رو می‌شناسه امّا از وجود این وبلاگ اطّلاعی نداره 2-3 ساله همدیگه می‌شناسیم ؛ با بیشتر شدن سن دوستیمون من کمتر باهاش در مورد خودم صحبت می‌کنم ، چون نمی‌خوام رابطمون جدی شه خیلی خیلی کم صحبت می‌کنم و خیلی کم اطّلاع داره.

نمی‌تونم بگم در حد همسر آینده دوستش دارم و نمی‌تونم بگم نسبت بهش بی‌تفاوتم ، خیلی سعی کردم متوجهش کنم نمی‌خوام رابطمون از اینی که هست فراتر بره. می‌دونم اون من رو دوست داره امّا نمی‌دونم مثل یک برادر یا ...

ما یک بار دعوامون شد سر اینکه من باهاش رسمی صحبت می‌کردم.که در نهایت من کوتاه اومدم و الان باهاش خودمونی صحبت می‌کنم.

می‌دونستم اگه با دیدار مخالفت کنم بهش برمی‌خوره و حس می‌کنه غرورش زیرپا گذاشته شده.

من تا حالا ندیدمش البته عکس ازش دیدم امّا مال 7-8 سال پیششه.

نسبت به این دیدار خیلی دلهره داشتم راستش تا حالا هیچ قرار دو نفره‌ای نداشتم و بیش از هرچیز می‌ترسیدم به هم نزدیک‌تر شیم.

اگه از لحاظ عقلانی بررسی کنی متعلق به دو شهر دور از هم هستیم و من امکان ازدواج ندارم و اون تو سن ازدواج.

با این وجود گفتم اگه لازم شد همینجا تکلیفمون روشن می‌کنیم ، چیزایی که تو سرم می‌گذره این دفعه مستقیم بهش می‌گم.

تو این مدّت من خیلی تو خرج کردن صرفه جویی کردم شام‌ همش شیر و چیزهای صبحانه‌ایی خوردم که موقع قرار خواستم براش خرجی کنم دستم نلرزه ، می‌خواستم براش یه خوراکی خیلی کوچولو فانتزی هم درست کنم و کلاً جاهای خوب شهر رو بهش نشون بدم و شام در خدمتش باشم .

در کل مهمانواز خوبی باشم دیگه.(البته اینا رو بهش نگفتم)

به هر حال دست تقدیر بود که دیدار لغو شد.

اون گفت برام کادو خریده بود و حیف شد نتونست بهم بده.

یه فرصت دیدار دیگه هم می‌شه بوجود بیاد امّا هنوز تصمیم ندارم بهش بگم چون دوباره همون فکرا میاد تو ذهنم

می‌دونید من اصلاً دید درستی از آیندم ندارم هیچ ، امیدی درست درمونی هم نسبت به آینده‌ام ندارم. چطور می‌تونم به بودن یکی دیگه کنار خودم فکر کنم؟

فکر کنم بهتره باهاش مستقیم صحبت کنم.

(مثلاً کنکور دارم :)) )

منبع : خاطرات فردایک قرار دو نفره
برچسب ها : خیلی ,امّا ,صحبت ,باهاش ,ندارم ,نسبت ,صحبت می‌کنم ,نمی‌خوام رابطمون

ذهن خسته و پراکنده

:: ذهن خسته و پراکنده
((این یک پست وبلاگی نیست درد و دلی هست که تا فردا پاک میشه ))
خب امشب یکی از شب‌های تنهایی است دیگر کاریش نمیشه کرد
در  واقع از جمعه تا الان تلگرام نرفتم و میخوام تا فردا شب هم نرم کلاً دوست دارم که از زندگی مجازی فاصله بگیرم و خب بیشتر متوجه میشم که تنهام
همه‌ی میان‌ترم‌های این ترمم رو خراب کردم حس خیلی بدی دارم فقط یه میان‌ترم خوب دادم که اونم تو معدلم لحاظ نمیشه.
3بار براش خونده بودم ولی نمیدونم چرا این مغز کوفتی توی امتحان تِر زد 
ممولاً همه بهم میگن به خودت زیاد سخت میگیری ولی حرفشون روی من تاثیر نداره من این همه ب خودم سخت گرفتم و هیچی نشدم اگه به خودم سخت نگرفته بودم دیگه چی میشد...
زمان کنکور نیاز داشتم درد و دل کنم و با یکی از دوستای دبیرستان که تلفنی صحبت میکردم یه روز گفت چرا اینا به من میگی مگه من سنگ صبورتم؟
معمولاً تو خودم میریزم ولی خب متوجه شدم وقتی هم نخوام تو خودم بریزم کسی اونقدر بهم نزدیک نیست.
استادهایی دارم که الان سی و اند سالی هستند و به خب به اندازه‌ی خودشون و زندگیشون موفّق شدند ولی هنوز ازدواج نکردند و ازدواج تو این سن براشون خیلی سخته میترسم مثل اونا بشم و دوست ندارم کارم به این سن برسه که تنها باشم ولی خب الان هم اینقدر از لحاظ آینده نامعلومم که میدونم همین که به سنشون برسم جایگاهشون رو داشته باشم کار خیلی شاخی کردم.
خیلی پراکنده نوشتم فکر نکنم بیشتر از 45 دقیقه این پست رو بذارم بمونه
منبع : خاطرات فرداذهن خسته و پراکنده
برچسب ها : خیلی ,الان

ثبت قرار

:: ثبت قرار

دیروز که گذشت روز دختر بود و من از دو روز پیش مشغول کلیپ ساختن برای یک زوج بودم که به تازگی خداوند بهشون دختری بخشیده و بعد از اون انتخاب آهنگ برای هدیه به اطرافیانم از طرفی هم بعضی‌ها روز دختر رو خیلی روز ناپسندی می‌دونند و میگن توهینه که هم روز زن داریم و هم روز دختر واسه همین نمی دونستم به کی تبریک بگم به کی نگم :دی

به اونایی که حدس می‌زدم از تبریک گفتن خوشحال می‌شند تبریک گفتم ولی آخر شب یه عکسی توی تلگرام دیدم دلم ریش شد ، چهره‌های معصوم دختران حادثه شین‌آباد رو دیدم که قربانی کمبود امکانات لازم مدرسه شده بودند.

مثل خیلی وقت‌های دیگه نمی‌دونم باید چی کار کنم

گفتم حداقل بیام اینجا بنویسم که مثل خیلی از غم‌های دیگه زودگذر نباشه و یادم بمونه که تو سرزمین من چه بیگناه افرادی هستند که می‌شه کمکشون کرد که براشون حادثه‌ای رخ نده و یا درد حادثه رخ داده درمان بشه.

ان شاء الله بشه که وسیله‌ای قرار داده بشم واسه بهبود زندگی مردم ...

منبع : خاطرات فرداثبت قرار
برچسب ها : تبریک ,خیلی ,دختر

آزمونی برای شناخت خود یا گول زدن خود

:: آزمونی برای شناخت خود یا گول زدن خود

سلام

از نوجوانی وقتی دلم می‌گرفت که خراب کردم کم آوردم می‌رفتم تست آیکیو یا تستی می‌دادم که نتیجش دلم خوش کنه که یه استعدادی یه چیزی تو خودم دارم و معمولاً هم از پس این تست‌ها خوب برمیومدم تقریباً میشه گفت خیلی امتحان کردم با سوال‌های متفاوت ولی تو هر زمینه یا هر سایتی تست می‌دم نتیجه‌های مشابهی دارند اون قدیما خوشحال می‌شدم امّا الان دیگه نه فقط یه نیشخند کوچیک می‌زنم که اگه قرار بود موفّق شم حداقل یه دانشگاه درست قبول می‌شدم :(

در واقع حس می‌کنم با این تست‌ها فقط خودم گول می‌زنم

اینا آخرین نتیجه تست‌هام هست و میشه گفت این پست جامع‌ترین پستی هست که من رو معرفی می‌کنه 

منبع : خاطرات فرداآزمونی برای شناخت خود یا گول زدن خود
برچسب ها :

باید در انتخاب خود دقّت می‌کرد

:: باید در انتخاب خود دقّت می‌کرد

نمی‌دونم دقیقاً چند سال پیش بود

حدس می‌زنم 8 سال یا 9 سال پیش بود تلویزیون داشت بچّه‌های المپیادی رو نشون می‌داد اون سال المپیاد جهانی تو ایران (اصفهان) بود.

یکی از پسرا مدال طلا یا نقره‌ی جهانی گرفته بود باهاش حرف می‌زدند وقتی فهمیدی مدال گرفتی اوّلین کاری کردی چی بود؟

گفت به مامانم زنگ زدم بهش خبر دادم

اون زمان مادر بزرگم و مامانم داشتند تلویزیون می‌دیدند و مادربزرگم به مادرم میاد می‌گه ان شاء الله cloud هم وقتی از این افتخارها کسب کرد به من زنگ می‌زنه

من وقتی به گوشم رسید واقعاً دوست داشتم یک بار هم که شده این فرصت پیش بیاد ولی نه المپیاد کاری کردم نه 2 کنکوری که گذشت

فکر کنم باید نوه‌ی باهوش‌تری انتخاب می‌کرد.

منبع : خاطرات فرداباید در انتخاب خود دقّت می‌کرد
برچسب ها :

نقد غیر حرفه‌ای شیرشاه

:: نقد غیر حرفه‌ای شیرشاه

راستش اصلاً قصد نقد کردن فیلم‌ها رو به اون صورت ندارم و نوشته‌هام بیشتر بدرد اونایی می‌خوره که اون اثر رو دیدن تا اینکه می‌خوان ببینند(البته اگه اصلاً بدرد بخوره  D: )

نام اثر : (The Llion King (1994

امتیاز از دیدگاه خودم : 9 (اطّلاعات کلّی فیلم با یه سرچ ساده بدست میاد پس اگه کسی براش مهمه خودش زحمتش بکشه و اینکه امتیاز سایت‌های مختلف هم به مرور زمان تغییر می‌کنه پس دلیلی نمی‌بینم که بنویسم)


انیمیشن شروع به یادماندنی داره که نظیر این طلوع خورشید رو توی فیلم (Lawrence of Arabia (1962 دیدم (البته توی اون فیلم برای ابتدا فیلم نمایش داده نشده بود) به هر حال این شروع خیلی زیبا به همراه موسیقیش شما رو از همون ابتدا جذب می‌کنه. 

در کل موسیقی یکی از پایه‌های محکم این انیمیشن هست و اگه اشتباه نکنم این انیمیشن جزء موزیکال‌ها محسوب میشه و هانس زیمر هم چقدر خوب از پس کارش بر اومده و جا داره بهش تبریک بگیم به خاطر این شاهکارش من خودم قطعه to die for و اون 2 تمی که چندین جای انیمیشن تکرار می‌شه رو خیلی دوست دارم و توی انیمیشن اونجایی که موسیقی با تصویر جوری هماهنگ بود انگار صدایی که می‌شنویم صدای پای فیل‌هاست خیلی برام جالب بود.

شاید براتون سوال باشه که چرا اسکار اینقدر با موفاسا تفاوت ظاهری دارند در جواب باید بگم علّتش اینه که در ابتدا قرار نبوده این 2 شیر با هم برادر باشند بعد از اتمام طراحی‌ها تصمیم گرفته شد که این دو شیر برادر بشند ولی طراحی‌ها تغییر ندادند.

زمان بچّگی این انیمیشن رو بارها دیدم و جایگاه محکمی در خاطرات کودکیم داره(اصلاً من یادمه یه دفعه می‌خواستم ببینم یه ساندویچ همبر آماده تو دستم گرفته بودم با طلوع خورشید اوّلین گاز رو زدم  :)) ) و این اوّلین انیمیشنی هست که باهاش گریه کردم درست همون سکانسی که سیمبا میگه یه نفر کمک کنه یه نفر هرکی که باشه کمک کنه. ولی چیزی که من رو متعجّب کرد چند روز پیش که انیمیشن رو دوباره دیدم با اینکه اصلاً فکرش نمی‌کردم بازم باهاش گریه کردم ولی ایندفعه اونجایی که سیمبا بزرگ شده بود و به خاطر گذشته‌اش خیلی ناراحته  :D

در واقع میشه گفت خیلی‌ها دوره‌ای که سیمبا تو زندگیش گذرونده رو توی زندگی واقعیشون تجربه می‌کنند خودشون رو با hakuna matata های متفاوت سرگرم می‌کنند که بتونند دردها ، شکست‌ها و ناکامی‌هاشون رو فراموش کنند هرچند که این تسکین‌ها همیشه موقتی هستند و درد آدم رو درمان نمی‌کنند و تعداد محدودی از اون آدم‌ها هستند که از گذشته خود درس می‌گیرند و جبران می‌کنند.

در واقع نقطه عطف داستان رو اونجا می‌دونم که سیمبا با رافیکی صحبت می‌کنه دیالوگ‌های اون قسمت خیلی عالی هستند 

دیالوگ‌هایی که دوست داشتم :


Sarabi : ypur son is awake

Mufasa : befor sunrise he's ypur son


Simba :  i can't marry her she's my friend

Nala: yeah, it'd be so weird


Pumbaa : i ate like pig

Simba : Pumbaa ,  your are a pig


Pumbaa i always thought they were balls of gas burning billions miles away gas

Timon : Pumbaa with you , every thing is gas

Rafiki : oh yes the past can hurt , but the way i see it you can either run from it or lean from it  

از قسمت‌های موزیکال انیمیشن قسمتی که سعی می‌کردند زازو رو بپیچونند رو دوست داشتم و از سکانس‌ها 

سکانسی طلوع خورشید ، سکانسی که سیمبا پاهای کوچیکش رو جای ردپای بزرگ پدرش می‌زاره ، سکانسی که سیمبا تو مسیر خونه تو بیابان داره می‌دوه و دویدنش رو نشون می‌دند و سکانسی که نالا با دلربایی نگاه سیمبا می‌کنه(فکر کنم خیلی برای اون نقاشی وقت گذاشته باشند :)) ) و همینطور سکانس غرش گروهی و سکانس شیرجه اسکار از میان آتش.

هرچند که معتقدم این انیمیشن بیشتر بدرد بچّه‌ها می‌خوره امّا بخش‌هاییش هم مناسب بزرگترهاست چون طبیعتاً کودکان حس شکست و گناهی نسبت به گذشته‌ای که هنوز نساختند ندارند و اینکه انیمیشن رو که تو سن 22 سالگی دیدم  بعد از گفت‌وگوی سیمبا و دوستاش در مورد ستاره‌ها حسش رو با تمام وجود درک می‌کردم و انتظار داشتم خودش رو بی‌حال رو زمین بندازه که انداخت  :) 

نکته منفی : اینکه شخصیّت بده داستان چشاش سبز باشه و شخصیّت دلنشین داستان همیشه چشم‌هاش آبی باشه ناراحت کننده هست و خب واقعاً بدم میاد از این کارها

در پایان اگه شما هم جز طرفدارهای این انیمیشن هستید می‌تونید اطّلاعات خودتون رو اینجا محک بزنید

منبع : خاطرات فردانقد غیر حرفه‌ای شیرشاه
برچسب ها : انیمیشن ,سیمبا ,خیلی ,سکانسی ,اینکه ,اصلاً ,طلوع خورشید ,دوست داشتم ,گریه کردم ,باهاش گریه ,بیشتر بدرد

باز هم توفیق نشد :(

:: باز هم توفیق نشد :(
8 سال پیش بود که تو مسابقه‌ای سوم شدم و کمک هزینه‌ی سفر به مشهد رو برنده شدم ولی به خاطر کمک به هزینه‌های کلاس المپیادم کمک هزینه رو خرج کلاس کردم حالا هفته پیش بنری دیدم موسوم به اینکه ورودی‌های جدید رو به اردوی مشهد می‌برند ؛ خبری فوق‌العاده خوش‌حال کننده که بالاخره بعد از 8 سال انتظار فرصت زیارت هستش ولی اصرار فوق‌العاده زیاد خانواده مبنی بر اینکه تعطیلات برگردم خونه باعث شد که فرصت طلایی این تعطیلات برای بازیابی درسم رو از دست بدم و الان مجبورم برم اسمم را برای این اردو خط بزنم تا بلکه طی این روزها بتونم به درس عقب مونده‌م برسم :(
منبع : خاطرات فرداباز هم توفیق نشد :(
برچسب ها :

زن برده نیست

:: زن برده نیست

+ هیئت خوش گذشت؟

- باید با نامزدت بری بیرون

+ اینجاها که نمیشه با نامزد رفت اینجاهاست دیگه زنونه مردونه جداست  

*  ولی مکّه یا مشهد 2 نفره رفتن خیلی حال می‌ده

+ می‌دونی که وقتی با همسرت می‌ری مکّه باید حواست به نگاهی که به زنت می‌کنی باشه؟

-  فقط روز احرام اینطوریه ؛ داداش من با خانومش رفت مکّه بعد از نامزدیش ، مشهدم رفتن

* دیگه خرج عروسی نکرده پس

- چرا خرج عروسی کرده منم اگه خانوم دکتر داشتم این کار رو می‌کردم

و درست همینجا بود که سر سفره شام ما یک بحث انجام داده شد که تاریخی هست انصافاً (من در طی صحبت سکوت کرده و شام خود رو خوردم و بیشتر از 3 نفر دیگه شام خوردم تهشم اومدم اینجا شروع کردم به نوشتن اعصاب خورد خودم رو آروم کنم.)

- تو فامیل ما رسم هست که زن حقوقش رو می‌ریزه مستقیم به حساب شوهر و شوهر یه کارت بهش می‌ده هرچقدر زن خواست خرج کنه و نمی‌پرسه کجا خرج کردی

(جا داره بگم واقعاض چه لطف بزرگی خب معلومه نمی‌پرسه ولی می‌دونه چه موقع و چقدر خرج شده)

/ درسته ما هم همینطوری هستیم

* یا حسین شما دیگه کی هستین؟ طرف ما اصلاً اینطوری نیست.

/ مرد باید حرف آخر رو بزنه باید تسلّط داشته باشه رو زن

- درسته ، زن اگه پول دسته خودش باشه همش رو خرج می‌کنه

* چی می‌گی زن مدیریتش قویه

- نه زن دایی من استاد دانشگاه هست هرچی اصرار کرد که مزدا3 بخره داییم نذاشت الان پارس سواره معنی نمی‌ده هرچی دلش بخواد بگیره.

اصلاً زن و بچّه نباید بدونند تو چقدر پول داری ؛ من زنم خانوم دکتر هم باشه باید پولش بریزه به حساب من بعد هرچی خواست با اجازه من خرج می‌کنه.

* آقا مثلاً زن من مادرش مریضه می‌خواد پول خرجش کنه مثلاً یه تومن بهش بده

- اشکال نداره

* یا اصلاً بخواد هر ماه حقوقش رو بهش بده

- نه دیگه پس داداش‌هاش چی کاره‌اند؟ حق نداره همه حقوقش بده بره الان صاحبش منم.

(در این لحظه دوست داشتم رو بحثشون بالا بیارم)

* وای وای شما دیگه کی هستین

/ کاملاً حرفاش منطقیه پس فردا بچّه‌ات ازت پول بخواد بهش ندی میره از زنت می‌گیره کنترل خونه از دستت می‌ره

* چی میگییییی

/ تو هنوز معنی مدیریت رو نمی‌فهمی

* من پسرخالم می‌خواست ماشین بخره پول نداشت زنش همه طلاهاش فروخت ماشین بخره ما وقتی دیگه ازدواج کردیم همه چیزمون برای همه زنم کار کرد پولش مال خودشه هر جور خواست خرج می‌کنه اگه خونه نیاز داشت کمک می‌کنه.

- اشتباه می‌کنید شما معنی زندگی رو نمی‌فهمید عموی من وقتی می‌خواد برای زنش کادو بخره طلا می‌خره که پس انداز باشه ولی هیچ وقت لباس نمی‌خره زنشم این رو می‌دونه که طلا برای ذخیره هست ولی میگه حالا تو یه مهمونی طلاها استفاده می‌کنم. الان 4-5 کیلوو طلا تو خونشونه.

* آدم پس کی می‌خواد کیف زندگی ببره؟

- آدم باید به فکر بچّه‌هاش و موقع پیریش باشه.

تو این لحظه من دیگه تقریباً سیر شده بودم واسه همین پرسیدم

+ شما اصلاً به 50-50 حقوق اعتقاد دارید؟

/ نه

- نه

منم جوابم گرفتم ادامه دادم به شام خوردن البته اضافه کنم حاضرین در اون مکان از من چند سال بزرگتر بودند اصلاً دوست نداشتم بحث تندی کنم.

- زن اگه پول دستش باشه واسه خودش خرج می‌کنه مثلاً میگه من می‌خوام واسه خونه لوستر بخرم تو می‌گی نه ولی اون چون پول داره می‌ره می‌خره

* چی می‌گی خب با هم مشورت می‌کنند.

+ خب خانوما به ظاهر خونه بیشتر از آقایون اهمیّت می‌دند. بره بخره مشکلش چیه؟

- یعنی چی بره بخره وقتی لازم نیست نباید بره بخره ، اگه نخواد پولش کمک خرج باشه به چه درد می‌خوره سر کار رفتنش.

شما ما رو گرفتی به حرف همه غذاها رو خوردیا

(جواب ندادم و ادامه دادم به لقمه گرفتنم :-" )

* اینطوریا هم نیست مشکلی باشه زنه کمک میکنه 

- پسرخاله من اوّل ازدواجش یه وام گرفت ماهی یک و هفتصد قسط بعدش می‌رفت پیش خانومش می‌گفت ندارم کمک کن اینطوری حقوق خانومش مدیریت کرد. و یه سرمایه گذاری کرد من نمی‌گم خرج نکنه ولی پولش رو می‌گیرم سرمایه گذاری می‌کنم 10 برابرش می‌کنم. البته مرد هم اگه چرت گفت زن باید جلوش بگیره ما اینطوریش هم داریم

من لیوان یک بار مصرفی که تو دستم بود رو خورد کردم و گفتم چند دقیقه دیگه برمیگردم ظرف‌ها رو بشورم و هی با خودم به تفکّراتشون بد و بیراه می‌گفتم من دقیقاً نمی‌دونم زن‌ها چطور تن به این همه خواری می‌دند که اینطور تحت سلطه باشند برده‌داری مگه شاخ و دم داره؟ طرف می‌ره کار می‌کنه پول در میاره بعدش همش رو 2 دستی تقدیم یکی دیگه کنه و برای خرجش باید اجازه بگیره.  بماند  در بعضی مواقع حقوق زن بالاتر هم هست به هر حال از دیدگاهشون مرد باید تسلّط کامل رو خونه داشته باشه و زورشم از جانب مالی ایجاد می‌کنه یعنی زن آزادیش در حیطه‌ای که مرد تعیین می‌کنه باید باشه.

صحبتی مشابه رو  1 سال پیش توی چمران داشتم که اونجا تفکّرها به این صورت بود که زن اصلاً نباید کار کنه و اینکه غیرتشون اجازه نمی‌داد که زن کار کنه.

فکر نکنید این چیزایی که می‌گم مال قشری هست که از تحصیلات بی‌بهره هست‌ها خیر دقیقاً متعلق به قشر تحصیل کرده و مهندس جامعه ما می‌باشد و اضافه کنم که با تمامی اقوام جامعه هم صحبت داشتم و دقیقاً نمی‌دونم این ریشه سلطه طلبی از کجا میاد پسرهایی با رنج سنی20-25 از تمام نقاط کشور با سطح عقاید مذهبی متفاوت.

می‌دونستم اگه من وارد بحث شم درست مثل دانشگاه کارشناسیم بحث بالا می‌گیره و در این مورد که افراد بزرگتر و خیلی هیکلی بودن من رو به عنوان یه انگل جامعه از پنجره پرت می‌کردند بیرون ولی در همینجا من می‌نویسم و برای اینکه هیچ‌وقت یادم نره

اینجانب Cloud Strife اعلام می‌دارم هنگام ازدواج ، چه همسر آیندم مطرح کنه چه نکنه من حق طلاق ، حق خروج از کشور و هر حقّی که همسرم بنا به قوانین بهش داده نشده و فکر کنه برای رسیدن به تحقق 50-50 بودن حقوق طرفین لازمه بهش داده بشه. من بعدش از شنیدن حرفاش و اینکه بدونم حقّی بالاتر از 50-50 تقاضا نداره بدون هیچ شرطی بهش می‌دم هیچ لطف و منّتی هم بهش وارد نیست و همش حقوقی هست که بدون نیاز به تصمیم من باید از ابتدا بهش داده می‌شد.

زن برده نیست که بخواد برای اینکه برای ما پول جمع کنه بره کار کنه او حق داره که بنا به علایقش خودش مشغول به کار بشه همونطور که یه مرد به کاری که علاقه داره مشغول می‌شه چرا کار زن رو به صورت یه علاقه فردی نگاه نمی‌کنند و حقوقش رو نتیجه زحمتی که حق تمام و کمال روی اون داره؟

اصلاً این حرف‌ها نباید زده بشه همش بدیهی هست ولی نمی‌دونم چرا بعضی‌ها معلوم نیست چطوری به همچین تفکّرات مزحکی رسیدن

همچنین در همینجا می‌نویسم که یادم بمونه حامی خواهرنم برای شروط ازدواجشون خواهم بود.

 

منبع : خاطرات فردازن برده نیست
برچسب ها : باشه ,می‌کنه ,اصلاً ,بخره ,خونه ,حقوق ,دقیقاً نمی‌دونم ,برای اینکه ,برده نیست ,سرمایه گذاری ,ادامه دادم

والدین بخوانند

:: والدین بخوانند

این روزها  پدر و مادرها برای موفقیّت فرزندشان هزینه‌های زیادی می‌کنند یک یا 2 سال تمام او را به کلاس‌های فوق‌برنامه می‌فرستند (که من دقیقاً نمی‌دونم چقدر این کلاس‌ها تاثیر داره) تابستان‌ها کلاس ، هنگام مدرسه هم باز هم کلاس ، کلاس فیزیک ، کلاس ریاضی  و ... بعدشم کلاس‌های جمع بندی که هزینه‌ی تمامی کلاس‌ها ذکر شده واقعاً زیاده و حتّی شادی پدر و مادری مجبور بشوند که برای تامین مخارج کلاس‌های فرزندشان وام بگیرند. 

جدای از این هزینه‌های مادی خانواده‌ی کنکوری محترم تمام تلاششان را می‌کنند که محیط خونه ساکت باشه که کنکوری ما بتونه توی آرامش درس بخونه و مشکلی از این لحاظ نباشه تغذیه‌اش به طور کامل چک می‌شود و برنامه‌ها خانوادگی با برنامه‌ی ایشون باید هماهنگ بشه و البته خود کنکوری هم کم فشار تحمّل نمی‌کنه فشار و استرسی که آیندم چی میشه؟ ، توی این درس مشکل دارم و یا فلان درس سخته و مدام از خود پرسیدن آیا فلان دانشگاه قبول می‌شم؟

اینقدر تحت فشار قرار می‌گیره که حساس می‌شه که خُلق و خویَش تند و خانواده مجبوره که بداخلاقی ایشون رو تحمّل کنه.

همه اینا می‌گذره و کنکور داده می‌شه و نتیجش هم مثل همین چند روز پیش که نتیجه اومد میاد امّا در برخی خانواده‌ها چیزی مشاهده می‌شه که جای تاسف داره اون خانواده‌ای که طی این زمان طولانی مثل کوه پشت فرزندشون بودند الان مثل کوهی مقابل انتخاب رشته فرزندشون هستند و به جای مشاوره سعی در تحمیل خواسته‌ی خود دارند.

انتخاب رشته مثل انتخاب شغل یا انتخاب همسر یکی از تصمیم‌های شخصی هر فرد هست و خود اون شخص باید با توجه به علایق خودش اون رو انتخاب کنه چون قراره یه عمر با این تصمیم کنار بیاد. 

چه بسا افرادی که پزشکی‌ می‌خونند امّا علاقه‌اشان در هنر یا مهندسی باشد یا مهندسی که علاقه‌اش به موسیقی باشه(که این‌ها مربوط میشه به انتخاب رشته غلط زمان دبیرستان)  و یا دندان پزشکی که علاقه‌اش به زیست شناسی سلولی ملکولی یا دامپزشکی باشه. یا مهندس نفتی که علاقه‌اش به کامپیوتر باشد یا مهندس عمرانی که علاقه‌اش معماری باشه گه این چند مورد منظور نوشته منه)

قبول دارم که مقصر بخشی از این اتّفاق‌ها و انتخاب رشته‌های اشتباه سیستم غلط آموزشی کشورمون و شرایط نامناسب کشورمونه که هر رشته‌ای این قابلیت رو نداره که آدم بتونه باهاش  یه درآمد قابل قبول برای چرخوندن زندگیش داشته باشه. و یا حتّی مقصر خود شخص هست که موقع انتخاب رشته درست تحقیق نکرده و ناپخته تصمیم گرفته.

ولی گاهی وقت‌ها هم می‌بینیم که مشکل در تحمیل خواسته‌های خانواده هست من نمی‌گم که خانواده دخالت نکنه بلکه بنظرم باید خانواده باید مثل همیشه کمک کننده و مشاور فرزندشون باشند ولی وقتی مشاوره رو دادند باید اجازه بدند که خود فرد تصمیم بگیره ، بچّه‌ای دیروز که الان 18 سالشه و از الان دیگه باید یاد بگیره که تصمیم‌های مهم زندگیش رو خودش بگیره و مسئولیت تصمیمش رو به عهده بگیره.

جدای مسئله انتخاب رشته یه موضوع دیگه هم هست که بعضی خانواده‌ها نسبت به فرزند دخترشون حسّاسیّت بیش از اندازه‌ای دارند و بهش اجازه نمی‌دن که دانشجوی شهری غیر از شهر خودش بشه ؛ اونا فکر می‌کنند با این کار دخترشون از آسیب‌های اجتماعی بدور خواهد موند و یا اینکه حالا تو شهر غریب تنها شد به پسری دلباخته میشه و احساساتش مورد سوء استفاده قرار می‌گیره و ...

در صورتی که کاملاً در اشتباه هستند تجربه من توی خوابگاه نشون داده که چیزی که خیلی توی این زمینه مهمه تربیتی هست که خانواده‌ی اون فرد براش ترتیب دادند و نوع نگرشی که برای اون فرد شکل گرفته هستش وگرنه اگه کسی بخواد کاری کنه براش هیچ فرقی نداره که توی شهر خودش باشه یا خوابگاه ؛ پنهان کردن دوستی با جنس مخالف اونقدرا سخت نیست و یا حتّی بحث سیگار یا هر مسئله دیگه به اون صورت وابسته به مکان تحصیل فرزند نداره بلکه به میزان آگاهی که بهش داده می‌شه و تصمیمات خودشه.

بهتره که اونا رو آزاد بذاریم که خودشون تصمیم گیرنده بشند و حسرت رشته یا دانشگاهی که علاقه دارند تو دلشون نمونه.

منبع : خاطرات فرداوالدین بخوانند
برچسب ها : باشه ,رشته ,خودش ,تصمیم ,بگیره ,علاقه‌اش ,انتخاب رشته ,داده می‌شه ,قرار می‌گیره

نون پنیر گردو

:: نون پنیر گردو

کوچیکتر که بودم هم وضع مالی بهتر بود و هم من خیلی ادعای باهوش بودن داشتم ، اسم دهن پر کن سمپادی هم روم بود بعدش من می‌گفتم پنیر رو فقط با گردو می‌خورم از هوش نداشته کم نشه :)) کارهای دیگه هم بودها مثلاً ترشی نمی‌خوردم مسواک برای تقویت حافظه و ... اصلاً اون مغز باید خوب نگه‌داری میشد :))

بعدش دیگه گذشت اومدیم دیدیم پُخی نیستیم و فلان و امان الان پنیر رو با گوجه می‌خوردم که همون گوجه هم این فصل سال گرون شده دیگه هیچ :دی

البته خانواده همچنان معتقده من خودم رو تو هیچ مضیقه نذارم‌ها و میگن اصلاً فکر هیچی نباش امّا من مثلاً بزرگ شدم باید کمتر بهونه بگیرم دیگه :-"

به هر حال شب یلدا یکی از بچّه‌ها کشمش و گردو و ... به صورت مخلوط داشت من سهم خودم به یه بهونه گذاشتم کنار که بعد امروز صبحونه گردو با پنیری که نگه داشته بودم خوردم اینقدر کیف داد :دی

منبع : خاطرات فردانون پنیر گردو
برچسب ها : گردو ,پنیر

گاهی تا جای پای دیگری نذاری درکش نمی‌کنی

:: گاهی تا جای پای دیگری نذاری درکش نمی‌کنی

ترم چهار بود و تو کلاس عمومی یک آقای میان سالی داشت بلند بلند بخشی از داستان زندگش رو برای دور و بریاش تعریف می‌کرد به طور خیلی خلاصه :

ایشون کارشناسیو تو یه رشته‌ای که مربوط به زیست می‌شد رو گذرونده بود و برای ارشد رفته بود کانادا(نمی‌دونم بورس شده بود یا نه) ولی اونجا برای پایان نامه‌اش به دلیل نقص فنّی دستگاه خنک کننده‌ای که در اختیارش گذاشته شده بود با مشکل رو به رو می‌شه و اون شخصی که استاد راهنماش بوده هم هیچگونه همکاری باهاش نمی‌کنه و ایشون رو مقصّر می‌دونه و با توجه به مشکلات ویزاش مجبور می‌شه برگرده ایران (راستش قبلشم داشتند در مورد ایدز صحبت می‌کردند و در این زمان‌ها من در حال خوندن درس بودم و خیلی توجّهی نمی‌نمودم :دی ولی از اینجا به بعد برام جالب شد) وقتی برمی‌گرده به ایران متوجّه می‌شه در وتنم پراه تنم هیچ‌کس اهمیّتی بهش نمیده وهیچکس خودش رو مسئول نمیدونه کمکی بهش بکنه و این می‌شه که ایشون افسرده می‌شه و می‌ره خونه‌نشین می‌شه. تنهای تنهای تنها و نه یک یا دو یا سه سال بلکه 10-15 سال بدون هیچ شغل ، پیشرفت و حتّی یک حرکت مثبت کوچولو تا بالاخره تو بعد از 40 سالگی(دقیق سنش یادم نیست یه فرد قد بلند ، لاغر عینکی با موهای سفید که بنا به حرفاش و قیافش بالای چهل سال بودش) به این حالت پایان میده و می‌گه که میام همین دانشگاه مشغول به گرفتن مدرک زبان میشه(زبانش خیلی خوب بود) و بعدش با توجه به مدرک قدیمی که داشت و مدرک زبانش بتونه یه تدریس زبان تخصصی همینجا داشته باشه.

راستش من به دفعات ایشون رو توی دانشگاه دیدم و حتّی توی اتوبوس‌های جلوی دانشگاه هنگامی که می‌رفتم خوبگاه و توی تمام این دفعات ایشون به یک نفر نزدیک خودش ارتباط برقرار می‌کرد  مشغول به تعریف داستان زندگیش می‌شد. نمی‌دونم چرا این‌کار رو می‌کرد شاید که توضیح بده چرا با این سنش داره تحصیل می‌کنه و یا اینکه طی این همه مدّت اینقدر بدون همزبان بوده که حالا داره برای خالی شدن خودش تعریف می‌کنه از بدشانسی که شاید هیچ وقت حدسش نمی‌زد تو موقعیّت خوب زندگیش براش پیش بیاد.

دروغ چرا من اون زمان خیلی کم درکش کردم که چطور 10-15 سال یک گوشه نشسته بود و علاقه‌ای برای برگشتن به عرصه‌ی تلاش و کوشش نداشت ، بعد از ناراحتی‌های ترم 1 که از دانشگاه قبولی داشتم و ناراحتی‌های دیگه که به خاطر مسائل دیگه بود از ترم 2 تا ترم 4 وضعیّت خیلی رضایت بخشی داشتم و با توجه به صحبت‌هایی که مدال‌آورهای المپیاد برق داشتم امید تازه‌ای یافته بودم نه تنها فیلم‌های مکتب‌خونه رو دنبال می‌کردم بلکه به یه جایی دسترسی پیدا کرده بودم که سوالای امتحان ، و تمرین‌های دانشگاه شریف هم در دسترسم بود و حل می‌کردم. و خب وقتی بعد از ناکامی‌های المپیاد و کنکور این که از ترم 2 به بعد امید پیدا کردن و تلاش کردن برای خودم با ارزش بودش واینکه می‌دیدم یکی 10-15 سال هیچ‌کار نکنه و غصه بخوره و جا بزنه برام قابل درک نبود.

ولی حالا حداقل خیلی بهتر درکش می‌کنم که چرا این رفتار ازش سر زده  و چرا جا زد...

منبع : خاطرات فرداگاهی تا جای پای دیگری نذاری درکش نمی‌کنی
برچسب ها : می‌شه ,خیلی ,دانشگاه ,ایشون ,درکش ,داشتم ,دفعات ایشون